تبلیغات دیر گاهی است که تنها شده ام
قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است
باز هم قسمت غمها شده ام
دگر ایینه زمن بی خبر است
که اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بودم
همدم سردی یخها شده ام
عزیزم بدان که تنها به خاطر تو به خاطر تو در تمام علاقه هایم صرفه جویی کردم کاش دستم به تو برسد تا درتو لاعقل در تو اصراف کنم ایا این هم گناه است؟ داستانها جز نام تو برایم مفهومی ندارند روزی نیست که در فکر رخ تو دنبال شباهتی نگردم ولی تو که تکی همتا نداری همه گویی دست در دست هم داده اند تا رسیدنم را به تو محال کنند کوهها برایم بلند ترشده اند دشتها وسیع تر دریا عمیقتر اما هرچه میگذرد تمایلم نیز به تو بیشتر میشود تو واقعا زیبایی تو سلطان زیباییهای توای ملکه خوشبختیها تا ابد دوستت خواهم داشت مهربانم حتی اگرفراموشم کنی
نمی دانم چه کنم با این همه احساس احساسی که بهترینش مرا میکشد وبد ترینش ارزوهایم را در گذشت زمان به دست باد میدهد باور کن که تنهای دوست باوفایم شده کاش بدانی که تو را به اندازه یک عشق دوستت ندادم تو را دوست دادم به اندازه تمامی خوبیها قسم به بزرگی روحت وانکه با لای سرمان است ای گلهای زیبا به زیبا ئیهایتان نبالید هنوز گلی زیبا تر از شما نیز هست ای گل سرخ به سرخیت سوگند که او نیز مثل تو زیباست مثل تو پرازشبنم پرازپروانه پراز احساس خوشبختی
من امروزم من از فرداها نمیگویم چرا باید اسیر دست بی احساس زمان بود
کاش رودی بودم در سینه خاک میامدم به پایت می افتادم مثل یک مرداب برایت میمردم میگویند دوستدارسبزه ها شبنم باد رود خاک دریایی خوش به حال صحرا که چون تو وفاداری دارد خوش بحال ما که از تو میگویم خوش به حال کسانی که از تو میخوانند از اسمان برایم بگو از ستاره ها از ابرها از ماه از خدا هم بگو ترا به خدا از خودت هم برایم بگو واگردوست داشتی از من بخوان باورکن که هنوز به خیالت چشمی تر میشود گونه ای خیس میشود اینجا پر است از کارخانه های غم که غصه تولید میکنند اینجا خیابانی است که به کوچه دلتنگیها راه دارد وبا تنهای هم همسایه دیوار به دیوار است اینجا هوا سنگین است در دست بچه ها بادبادک نیست دیوارها کوتاه نیست چون تونیستی چون شقایق نیست چون تو نیستی...
کاش اشکی بود گریه میکردیم پائی بود میرفتیم دلی بود می ماندیم احساسی بود عاشق میشدیم شقایقی بود برایش میمردیم چشمان زیبای بود محو تماشا میشدیم اعتقادی بود نذر اش میکردیم پروبالی بود میپریدیم دوستی بود میداشتیمش دوست پاکیهای بود زیباییها یمان را می شستیم واما کاش هیچ پرستویی نبود ونفرینش نمی کردیم که کوچ کردن را به معشوق اموختی و به دیار غربت نشستن را
در زندگیم جای خالی بود امدی پر کردی وجودم راسبز کردی امدی باران بارید گل روئید بهارشد عید شد همه جا پر از لاله پرستوها عاشقتر شدند بره های تازه متولد شدند تا بهار واقعی تر شود زمستان زیبا بود چون با یاد تو گذشت همه فصلها خوب خواهد بود چون با تو خواهد گذشت تنهای دست از سرم برداشت چون تو امدی پیروزی با تو بود دلم را به دریا زدم وبا تمام وجود تورا صدا کردم کجای کجای دوستت دارم تو را میپرستم
دیدار نزدیک است لحظه وصال شور انگیز ترین شب زندگی در اغوش مهربانی زیر نور تک ستاره اسمانها وبا صدای پر احساس شاعر ترانه های امید واریم در رختخوابی از جنس یک لایه از عشق در تو گمشدن می ارزد به پیدا نشدن انقدر در کوچه پس کوچه های دلت سرگردان شوم تا در تو خاموش شوم اه افسوس که خواب وخیالی بیش نیست صدایم را چرا جواب نمیدهی روزی هزار بار در دلم تو را صدا میزنم ای اشنای دیر بچشم امده صبح با یک دنیا امید با دستانی که بزودی بارور خواهند شد برایت یک سبد پر از گلهای صحرای خواهم اورد من تو را تا اخرین نفس نفس خواهم کشید تو جاودانه هستی توی ترانه هایم
درخلوت تنهای خود غرق با تو بودنم انگار کسی صدا میزند مرا بیا بیا بیا ومن اهسته وپاورچین تا کنارحوض اب میایم ورخ یار در ان میبینم ونگران ومضطرب سادگی اب را مینگرم وبه هم میزنم این ارامش اب را تا تو در ان گم شوی ودوباره منتظر تو بمانم اه نمیدانی این لحظه چقدر باشکوه است
کاش کلبه ای داشتیم کوچک
به زیبایی هر چیز قشنگ
شوروحالی داشتیم به بلندی مو های کمند
کاش حسرت یک افسوس به دل میماند
کاش اندوه دست ازسرما بر میراشت
یاد ان باغبان پیرکه داشتیم بخیر
زندگی پله از عشق ساختن است
قابها را به هم دوختن است
ذندگی چیز قشنگی است خدا میداند
انتظارش زیباست گریه هایش زیباست بارانش زیباست
کاش میشود به عمق نگاهت پاروزنم بوسه بر دستان پاکت میزدم سفر از سایه بر سینه کرد در میان دستهایت قصه مژگان تو گفت فارغ از اندوه دنیا یک امید وارزو انهم زنده بود تا به دنیا هست مجنون تو بود برایت سوسن و افسانه بود یا برایت قصه بود زان میان عاشقی بی کینه بود وصف بود وتورا توصیف کرد تلخی هجران بر وصال پیوند زد تا ابد با تو بود واز تو گفت از کویر خشک وسوزان دیگر نگفت یاد ان بوستان وباغ ولاله گفت همچو تک درختی در انتظار رویش ریحان ولی بی ریا وساده میگویم تو مثل سرو رعنایی یا که از سرزمین بارانی یا از دیار گل سرخ به وسعت دریای همچو رودی پاک رو به سوی خو داری زلال وشفافی شوق پرواز بر اسمان داری واین از غرورتوست که چنین ارمان داری کاش تیری برایم کار میکرد عشقم را بر دلت جای میکرد وزیبا همچو قاصدکی سبک بال سرت بر شانه هایم تا سحر باشد واین اهنگ دل انگیز توست دوستی تا قیامت تا ابد باشد
بی تو در انتهای حسرتم
بی تو بی شاید هم ردیف بی کسی
در سکوتم جریانی از احساس نیست
در در سکوتم جریانی از احساس نیست
در سکوتم جریانی از احساس نیست
من ان راهم که میزبان هزار دردم دیده ام دو ستانی را که سلامی دادند ورفتند هیزم شکن رامن دیدم که میبرید هرروز هزاران زندگانی را من هیزم شکن را دیدم شما هم ...ولی نشناختید من در شاخه شاخه های این درختان کلاغی رادیدم که میدزدیدافتاب مهربانی را من کلاغ را دیدم شما هم دیدید ولی افسوس نشناختید من برف را دیدم خورشید را چون دید از خجالت اب شد شما هم دیدید ولی افسوس باور نکردید زمستان رفتنی است بهار در راه است واین قصه باز تکرار خواهد شد
دریغ حالا که هر روز دلم از غصه اب میشود حالا که برایت پیر شده ام حالا که شور وحال گذشته را ندارم واکنون که جز فکر تو فکر دیگری ندارم رفتی ودریغ که چه قدر دیر شد ودریغ وصد دریغ که زود رفتی وهزاران دریغ که زود پشیمان شدی همیشه دعای من پشت سرت بود ولی شاید ناله ونفرینهایم نفرینهای چشمانم که هر روز تو را میدید تو را به این روز کشاند اخه بی انصاف چشمانم به تو عادت داشت مرا ببخش ولی چشمانم را نیز هم
بی دل وبی دلبر وبی یار ماندم کاش باران کاش یاران کاش گلها کاش عشق همه بی معنی نبود باور دنیا همه از روی عادت است باور کنید
ای بهاران زمستانی تریم روزم